سرما
چه روزهایی است ، سرما بیداد میکند ، تاریکی همه سایه ی سیاه خود را بر شهر افکنده است .
گویا خورشید هم از شهر ما رخت بر بسته است و به دیار مردم بالا دست رفته است.
بر شهر بی برگی ، بر شهر مزار آباد ، ، شهری که در آن اثری
از خروش کودکان و فریاد های آکنده از نشاط و سرزندگی نیست .
شیون زنان در سوگ فرزندان ، طنین انداز گوش های بیدار است . یاد اخوان افتادم " تگرگی نیست
مرگی نیست ، صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است "
مردم شهر در تاریکی وهم انگیز زمستان گم گشته اند ، راه باز نمی شناسند ، چون مردگانی متحرک
می مانند که در پی ارباب مرگ می دوند . چشمه های عقلشان خشکیده ، اندیشه هاشان نا بارور .
مردمی که ار فرط گرسنگی مغز های خودشان را خورده اند . کجایی فردوسی بزرگ که ببینی
ضحاک از بند فریدون گریخته و دیو پلیدی بیدار شده است.
ای کاش پیر رنجور کاوه ی دادخواه را یه یاری مردم شهر بفرستی.
دستان پینه یسته ی دهقان شهر ما یارای ستیز با دیو سپید تاج بر سر را ندارد .
درویش رضا

